۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه





« عشق »

اگر زن نبود، 
زمین سیاره ای سرگردان بود...

براي ِ زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد، قلبي که دوست‌اش بدارند
قلبي که هديه کند، قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد، قلبي که جواب بگويد
قلبي براي ِ من، قلبي براي ِ انساني که من مي‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.( شاملو)
عشق لذّتی اغلب مثبت است که موضوع آن زیبایی است[۱]، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.[۲]
عشق و احساس شدید دوست داشتن، معانی زیادی را در بر دارد. در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی می‌تواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌باشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است.[۳] عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف انسانی دانست که فرد آنرا در یک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم می‌کند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می‌کند: علاوه بر عشق رمانتیک که آمیخته‌ای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق عرفانی و عشق افلاطونی، عشق مذهبی و. ..( ویکی پدیا)

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
حافظ

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن * سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
تو را من چشم در راهم./ نیما

http://www.youtube.com/watch?v=HmdjqqjUVU0

فروید:
یکی از پیش شرط های عشق های دیوانه وار آن است که معشوقه باید "صاحب" داشته باشد. زن آزاد و "بدون صاحب" لایق عشق آتشین و مجنون وار نیست! فروید میگوید: عاشق مورد نظر ما، هرگز زنی را که "صاحب دار" نباشد، به عنوان معشوقه انتخاب نمی کند. مقصود از زن "صاحب دار" زنی ست که مرد دیگری، خواه به عنوان شوهر یا پدر یا برادر و یا رفیق، خود را صاحب زن بداند و نسبت به او برای خود حق تملک قایل باشد. در بعضی از موارد این پیش شرط آن چنان شدید و غلیظ است که عاشق مورد نظر ما، تا هنگامی که یک زن "بی صاحب" است و تعلق به هیچ مردی ندارد، کوچک ترین علاقه ای به او نشان نمی دهد، اما همین که زن توسط مرد دیگری مانند شوهر، پدر، برادر و یا رفیق، مورد تملک قرار می گیرد، آتش عشق در دل عاشق مورد نظر ما، شعله ور می شود و او در دریای عشق غوطه ور می گردد.

شرط دومی که فروید برای این عشق های مجنون آمیز قایل است این است که معشوقه باید حتما بی وفا باشد و با رقیب سرو سری داشته باشد.
دومین پیش شرط عشق های دیوانه وار آن است که عاشق مورد نظر ما هرگز عاشق زنی وفادار نمی شود. زنی که وفادار باشد نمی تواند به عنوان بت مورد علاقه ی عاشق مورد نظر ما، پرستیده شود. عشق دیوانه وار همیشه معطوف به زنانی است که ازنظر وفاداری مورد شک و تردیدند و امکان این که با دیگران سر و سری داشته باشند، وجود دارد.

وینک قلبی اتعذب فی هواک
وینک قلبی العاشق ما ینساک
لا جوابات یا ناسینی فیهم شوق و ود وشایلین سلامات
کل یوم راح تجینی ترد لقلبی البسمه و للیل النجمات

https://encrypted-tbn1.gstatic.com/images?q=tbn%3AANd9GcQ2NgvzO2RIfBQnGZwCit5lI-GLUVjPToS6DTZ-1hj3cEVrGgFt

عشق صدای فاصله هاست..

دختری بخاطر نرسیدن به معشوقش خودسوزی کرد. /خبرگزاری ایرنا
دختر و پسر عاشق بخاطر مخالفت خانواده باهم خودرا به دار آویختند. خبرگزاری ....
http://partgah.org/wp-content/uploads/2013/05/l7ldnehr6h3v1lemcqs8.gif

دختر شانزده ساله بخاطر رابطه عاشقانه با پسری توسط پدر و همدستی مادرش قطعه قطعه شد.

من دار بلوم توو هاری مس
وقتی که تومای برگُ بارم هس

بوره دیارم ای وهاری خوش
که شاخه حشک بی قرارم هس

بوره دیارم تا وقت منیه
تا بونن منیش کس وکارم هس

..........
.............................
..........

بیستون را عشق کندو شهرت فرهادبرد
رنچ گل بلبل کشید وبوی گل را باد برد

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/e/e5/Romeo-and-juliet-DVDcover.jpg/220px-Romeo-and-juliet-DVDcover.jpg
خدا عشق است و عشق همه چیز..

پشت کامیونی نوشته بود:« گشتم نبود، نگرد که نیست...»

http://www.columbusmagazine.nl/images/upload/e257d/620x411/e257d.jpg

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به جهان خرم از آنم که همه جهان خرم از اوست

مردی هرشب در تاریکی به زنش تجاوز می کند.
و زن جوانی هر روز که بیدار می شود. صبحانه شوهر و بچه هایش را آماده می کند. بچه اش را به مدرسه می برد. وتا شب به کارهای خانه میرسد. جارو میکند، همه جا را تمیز می کند ، لباسهارا می شوید،بعدازظهر بچه را که از مدرسه آورد. غذا می پزد. با مادرش تلفنی حرف میزند. شب که شوهرش به خانه می آید سفره را می اندازد. شوهر به تماشای تلویزیون می نشیند و بشقابی تخمه و چای تازه و زیر سیگاری تمیز. بچه میخوابد. شوهر خمیازه می کشد. تلویزیون خاموش می شود. زن همه ظرفها را می شوید. دستش را خشک می کند به اتاق بچه سری میزند. به اتاق خواب می رود.شوهر که به او تجاوز می کند. شوهر بیهوش بخواب می رود . زن شلوارش را بالا می کشد. بلند میشود. به اتاق مطالعه می رود . صفحه فیسبوک اش را باز می کند.


عشق یعنی رها کردن
فقط عاشقان رها می کنند...
.....................
..................
.....

(قرائتی)آ:
آقا اصلا دین رو میذاریم کنار
بیا ؛ اصلا قرآن رو میذاریم کنار
به یه خانم بگو حاضری شوهرت 99% عشقش مال تو باشه 1% واسه یه زن دیگه؟!
کسی هست بگه حاضرم؟!
پس همونطور که دوس داری شوهرت عشقش مال تو باشه
جوری ازخونه بیرون نرو عشق شوهر مردمو بدزدی!
یه جور لباس نپوش آرایش نکن که 1% عشق یه مردو مال خودت کنی. زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف و وقار و سنگینى و پاکى از آن هویدا باشد!

۹۲/۰۴/۱۳نیما انصاری

شوهر
عشق به چه قیمتی

نظرات (۱۱)
۱۳ تیر ۹۲ ، ۲۳:۴۴ بینش سایبری

ممنون بابات دعوتتون
استفاده کردیم
۱۴ تیر ۹۲ ، ۰۰:۴۴ محمد علیزاده
واقعا راست میگه
۱۴ تیر ۹۲ ، ۱۰:۳۲ بصیر ...
خیلی جالب بود....
ممنون از شما....
پاسخ:
یاعلی 
۱۴ تیر ۹۲ ، ۱۰:۴۵ محمد حسین خانی کوثرخیزی
سلام
من چند روزیه درگیرم
انشاالله به زودی چنان مزاحم استیضاح میشم که دم در وبلاگ وایستی رام ندی 
التماس دعا
یا حق
پاسخ:
سلام
انشالله درگیری تون به خوبی و خوشی حل بشه.
یاعلی
۱۴ تیر ۹۲ ، ۱۱:۱۶ آرمان غفاری
سلام داداش .
وبلاگ قشنگی داری ...
ادامه بده .

یا علی
پاسخ:
متشکر آرمان جان
سلامت و زنده باشی
یاعلی
۱۴ تیر ۹۲ ، ۱۳:۴۸ فاطمه سادات
سلام.
به قول یکی از دوستان،کسی که خودش رو به خواب زده نمیشه بیدار کرد!!
احوال دختران و زنان عصر ما هم همینه!
اگر باتبادل لینک موافقید،درخدمتم
یاعلی
پاسخ:
سلام
بله حق باشماست:))
اونجاشو خوب اومدین/
تبادل لینک میکنیم
چشم
۱۵ تیر ۹۲ ، ۱۲:۴۱ سید امیر علی حیدری
عالی بود
پاسخ:
متشکر از لطف شما
۱۵ تیر ۹۲ ، ۱۳:۱۳ کوثر ✜عاشق شهید همّت✜
هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است رسم دوست داشتن نمیداند ...

اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک


( اوشو ):
تنها احمق ها در فكر قانوني كردن رابطه هستند . وگرنه عشق كافي است .و من مخالف ازدواج نيستم . من موافق عشق هستم . اگر عشق به ازدواج تبديل شود خوب است ولي اميدوار نباش كه ازدواج بتواند عشق بياورد اين غير ممكن است . عشق مي تواند به ازدواج تبديل شود .
- بايد خيلي هشيارانه عمل كني تا بتواني عشق را به ازدواج بدل كني .

ناشناس: ای بابا اوشو جمع کن پیرمرد بساطتت رو. مگه عشقو میشه با عقل کنترل کرد.... این دیگه کیییییییییه؟!!

اوشو:
مردم معمولاً با ازدواج كردن عشقشان را نابود مي سازند .آنان براي نابودي عشق به هر كاري متوسل مي شوند و سپس رنج مي كشند و پيوسته مي گويند : چه چيزي خطا رفت ؟
آنان خودشان نابودگر هستند و براي اين نابودي هر عملي را انجام مي دهند .خواست و اشتياق فراواني براي عشق وجود دارد ولي عشق به آگاهي نياز دارد .
و تنها آنگاه است كه عشق به بلنداي راستين خود مي رسد .

ناشناس: بابا اشو مگه عشق دروغی هم هست؟

اوشو:
... و اين بلنداي راستين ازدواج است ولي اين ربطي به قانون ندارد .بلكه ازدواج دو قلب است در تماميت .
ازدواج يعني عملكرد يك زوج در هماهنگي و همزماني .ولي مردم عشق را آزمايش مي كنند ( اشتياقشان خوب است ولي عشق هايشان پر از حسد ، احساس مالكيت ، خشم و بد عنقي است ) ولي چون آگاه نيستند ، بزودي آنان را نابود مي كنند ، براي همين است كه مردم در طول قرن ها به ازدواج وابسته شده اند .مردم فكر كرده اند كه بهتر است با ازدواج شروع كنند ، تا قانون بتواند از آنان در مقابل نابودي عشق محافظت كند .
جامعه ، دولت ، دادگاه ، پليس و كشيش ، تمام اينها شما را مجبور مي كنند تا در چهارچوب ازدواج رسمي باقي بمانيد و اينگونه تو تنها برده اي بيش نيستي .

ناشناس: نیست شما قانون تعیین نمی کنی...

اوشو:
اگر ازدواج به صورت رسمي و تشكيلاتي باشد ، در آن تشكيلات تو فقط يك برده هستي . تنها بردگان هستند كه ميل دارند درون تشكيلات زندگي كنند . ازدواج پديده اي كاملاً متفاوت است . ازدواج اوج عشق است و به اين صورت خوب است .

ناشناس: چی شد؟ ما نفهمیدیم. بالای دیپلم حرف می زنه...
بالخره ما نفهمیدیم عاشق ازدواج کنه یا نه...

اوشو:
من مخالف ازدواج نيستم ، بلكه موافق ازدواج واقعي هستم .
من مخالف ازدواج هاي دروغين و كاذب هستم .

ناشناس: ازدواج دروغی؟ منظورت صیغه است؟ ... آها ....فهمیدم... شما به اونا هم می گین ازدواج... ما چیز دیگه ای می گیم...

اوشو:
ولي اين نوع ازدواج ها شايع هستند و نوعي ترتيبات تشكيلاتي هستند كه به مردم نوعي امنيت ، آسايش و مشغوليت مي دهند . شما را مشغول نگه مي دارد ولي غير از اين شما را غني نمي كند و تغذيه تان نمي كند .
ناشناس:
خوب بععععله. ادم که با یه بار اونم هول هولکی....خوب خودتون تجربه اش را دارید... خوب بگو گوش میدم...

اوشو:
پس اگر طبق ضوابط من ازدواج كني ، مي تواني دعاي خير مرا داشته باشي .
ناشناس:. همین ظوابت که شما می گید؟ .. من خر تا حالا فکر میکردم ظوابط با قنون فرقی نداره... خوب بگو... از ظوابتت داره خوشم میاد..باید جکار کنم؟

اوشو:
بياموز تا عشق بورزي و هر آنچه را كه مخالف عشق است به دور بينداز .اين كار بسيار مشكل است . توانايي عشق ورزيدن بزرگترين هنر در جهان است . براي اين كار انسان نياز دارد كه بسيار پالايش شود .

ناشناس: ببخشید منظورتون از پالایش ....اوکی ...فهمیدم....خوب فرما... گوش میدم...فقط نمیدونم کدوم شیوه بهتر پالایش میکنه...

اوشو:
فرهنگ دروني غني داشته باشد . بسيار مراقبه گون زندگي كند تا بتواند بلافاصله ببيند كه چگونه مي تواند عشق را نابود كند . اگر بتواني از مخرب بودن پرهيز كني ، اگر بتواني در رابطه با خودت خلاق باشي ،

ناشناس: بخدا من خیلی تو این پالایش ها خلاقم...خوب بگو..

اوشو:
اگر بتواني از رابطه ات پشتيباني و آن را تغذيه كني ، اگر قادر باشي به ديگري محبت بورزي (نه فقط شهوت ، زيرا شهوت به تنهايي قادر به ادامه ي عشق نيست ، بلكه محبت لازم است ) ، اگر بتواني محدوديت ها و كاستي هاي ديگري را بپذيري .
( اگر بتواني او را همانگونه كه هست بپذيري و هنوز عاشق اش باشي ) آنگاه ازدواج روزي اتفاق مي افتد ، ممكن است سالها طول بكشد ولي بالاخره اتفاق مي افتد . تو مي تواني دعاي خير مرا داشته باشي . ولي براي ازدواج قانوني ، نيازي به داشتن بركات من نداري ! و اين بركات و دعاهاي خير نيز كمكي نخواهند كرد و مراقب باش !

ناشناس: دمت گرم خوشم اومد. میشه آدرستونو به من بدین. برم زنمو طلاق بدم. بیام پیش شما. برامون یه ازدواج غیر قانونی ریدف کنی. واقعن التماس دعا داریم حاج آقا...

اوشو:
قبل از اينكه دست به اين كار بزني ، قدري بيشتر تأمل كن .
ازدواج عشق نيست ، چيز ديگري است . پس قبل از اينكه به دام بيفتي ، قدري هشيار باش . ازدواج دام است : شوهر توسط زن به دام مي افتد و زن توسط شوهر : يك دام دو طرفه ! و وقتي كه ازدواج صورت گرفت ، شما قانوناً مجاز هستيد تا يكديگر را براي ابد شكنجه كنيد به ويژه در اين كشور ( هندوستان ) كه طلاق ، حتي پس از مرگ زوج هم مجاز نيست ...

ناشناس: بابا مارو گیج کردی... نفهمیدیم عشق چیه آخرش...

اوشو:
عشق بزرگترين خودكشي در دنياست .
عاشق شدن يعني ارتكاب به خودكشي : كشتن نفس .عشق يعني دور انداختن نفس .
ناشناس: ای بابا خالا دیگه مارو نترسون...

اوشو:
براي همين است كه مردم اينقدر از عشق ورزيدن مي ترسند .
آنان درباره ي عشق داد سخن مي دهند و به عاشق بودن تظاهر هم مي كنند . آنان ترتيبي مي دهند تا خودشان را و ديگران را بفريبند كه عاشق اند . ولي آنان از عشق ورزيدن پرهيز مي كنند ، زيرا كه عشق نخست از تو مي خواهد تا بميري . و تنها آنگاه است كه دوباره زاده مي شوي ...
و مسلماً زندگي نيز با عشق غني تر مي گردد . هر چقدر نفس تو بيشتر بميرد و كمتر باشد ، زندگي تو غني تر و پر بار تر و سرشار از سرور و لذت خواهد بود .
... ولي عشق نهايت خودكشي است .
بقيه خودكشي ها جزيي هستند . خودكشي معمولي امري فيزيكي است .
عشق يك خوودكشي رواني است و مراقبه ، خودكشي روحاني .
تو در عشق از نظر رواني و شخصيتي خواهي مرد و نفس و هويت رواني ات از بين خواهد رفت . در مراقبه تو حتي مفهوم « خود » و حتي فرا خود را نيز به دور خواهي افكند و به « هيچ چيز بودن » خواهي رسيد .

ناشناس: میدونی چیه بابا اشو؟ بیخیالش ... ما بهتره بریم سراغ همین ضعیفه ی خودمون ...نخواستیم...بی خیال پالایش و مالایش...آرایش و آسایش و...

درویشی می گفت: ولش کن همش چرته. دعوا سر سکسه..دنیا را سکس و پول می چرخونه پسرم
دارا باش سارا خودش میاد.

http://www.youtube.com/watch?v=PHJgX9HThcA

آدم نمی دونه کی راست می گه....من می گم هرچی هست چیز بدی نیست...اگه اینم نبود که دیگه کسی شعر نمی گفت. شایدم موسیقی هم نبود. شاید خیلی چیزای دیگه هم. اما هرچی هست موتور زندگیه. اگرچه ما موتورمون قیرپاچ کرده...

http://squirtingmastery.com/video4n.html



بازی زبانی یا کافر کردن واژگان مقدس
نگاهی به شعر های( پاره متن ) پگاه احمدی

برآن نیستم تا از دیدگاه نقد کلاسیک به کشف و نیت شاعر درلابلای واژگان متن او بپردازم و به روال نقدهای معمول روحیات شاعر و خواستگاه متن یا نظام واژگانی اش را به مؤلف و زندگی و تحولات شخصی او ارتباط دهم. بلکه آن چیز که نگاه مرا به خودش معطوف داشته معنا گریزی و آشنا زدائی از کلمات و نظام واژگانی است که درمتن های پگاه دیده می شود. این شاخصه ها اگرچه در نوع خود خاص و قابل تآمل و ارزشمندند، اما استفاده مکرر از نماد ها و نشانه هایی خاص که در اغلب متنها دیده می شوند که متن های او را به سوی یکدستی در زبان سوق می دهد.
در پاره متن های ( شعرهای) پگاه احمدی ما بطور مجزا شاهد بازی های متفاوت زبانی هستیم. که حکایت از تسلط او بر زبان و گونه های متفاوت زبانی دارند. اما شاهد بازی زبانی در متن به عنوان یک کل نیستیم.
ما زمانی می توانیم از بازی زبانی در متن سخن به میان آوردیم که در یک متن واحد بازیهای متفاوت زبانی رخ داده باشد. یک متن که با یک گونه زبانی یکدست هرچند با واژگانی بدیع ، تازه و غیر متعارف و رها شده از هرگونه استبداد معنائی و دستوری نوشته شده باشد، فقط بیانگر یک نوع بازی است. بطوریکه اگر دو متن شاعر را در کنار هم بگذاریم ما شاهد دو زبان متفاوت خواهیم بود. اما اگرچند پاره متن را با زبان متفاوت دریک چیدمان با هم همنشین کنیم، در این صورت ما می توانیم شاهد به یک چیدمانی با تنوع زبانی (چند زبانه) باشیم که در آن زبان از یکدستی عبور کرده و به بیان دیگر زبان را قطعه قطعه کرده ایم. یعنی آن ارتباط منطقی زبان را در متن شکسته و گسستی که خاص متنِ عصر حاضر است را تولید نموده ایم. درست مصداق همان شهری را که ویتگنشتاین توصیف کرده بود:
.. ویتگنشتاین می گوید « زبان همچون شهری قدیمی مجموعه ای است پر پیچ و خم، شکل یافته از گذر راه ها، میدانها، خانه های قدیمی و نو، خانه هایی که از آنها در دوره های مختلف ساخته شده است، و این همه در محاصره ی شهرک هایی تازه ساز با خیابانهای مستقیم و خانه های هم شکل.. »
شهری که فروغ در دهه پیش درکتاب تولدی دیگر به نزدیکی های آن رسید و متنی را با تنوع زبانی پدید آورد که در زمان خود مجموعه ای بود بدیع ازغزل و مثنوی و نیمایی وعامیانه، هجایی،ژورنالستیک و غیرنیمایی. این اتفاق در متن های پگاه احمدی دیده نمیشود. اما او اگر چه بطور مجزا بازیهای متفاوتی را تجربه کرده است، اما این تجربه ها هنوز او را در محدوده اثر نگه داشته است. به گونه ای که او بیشتر نه زبان که واژگان را به چالش می کشد. و متن اش را از ابتدا تا انتها به همان زبان به پایان می برد.
در تنوع گسترده ی زبان اگرچه پگاه به هرگونه اش که روی آورده با توانائی آنرا با خلاقیت و ظرافت شاعرانه اش و تخیل قوی اش بخوبی بکار گرفته است ، اما تا کنون درهمان محدوده ی متن های تک زبانی، مانده و می آفریند. بطور مثال اگر زبان متن را به ارکستری تشبیه کنیم که از مجموعه ای از سازها و گونه های متفاوت و متنوع صدائی تشکیل شده است، پگاه تک نواز چیره دستی است که هر سازی را که در آغوش می گیرد با تبحر می نوازد. اما تا کنون به نوشتن یک سنفونی با فرود و فرازهای و تنوع صدائی دست نزده است.
او در سروده ی « ندا » اندکی به سوی گستردگی و تنوع زبانی در متن میرود اما در نیمه ی راه باز به همانجا بر می گردد که حرکت کرده است.

ای " شاهد ِ عهد ِ شباب ! اریب است خون! " ۱
با " هرکه دوش آمده بودم به خواب " اریب است خون!
ای بیت الغزل به معرفت ! که اریب است خون
ای شعرهای بی صِلَت ! چه اریب است خون
....
ت خون !
ما از " امیر " که " آباد " نیست گذشتیم ۵
از تهران که سلسله بر باد نیست ، گذشتیم
از قرن ها تلفظ ّ ِ با " سین " و " صاد " گذشتیم
از قلب ِ مادرانمان که چه ناشاد ... آد گذشتیم
آه ! ای کدام گاهواره وُ ای گاه !
ای دادگاه ! خوابگاه ! قتل گاه ! قبله گاه ! گذشتیم
آه ای فرودگاه ! گاه ... گاه .... گاه ، گذشتیم
آه ای نوار !
آه ای نوار !
با پا و بدون پا و گهی " پایه دار " ! ۶
آه ای نوار ِ پر شده بر حلقه ، دار
آّه ای صدای مُثله شده در غبار !
گذشتیم
ای دیس ! دیس ! دیس !
ای عاشقان ِ تشنه ی ساندیس !
ای داد ، داد ، داد ،
ای داد از امیرآباد
ای گاه / گاه / گاه / ...
ای های های ِ گریه ی من در فرودگاه ...
در آخرین سروده هایش ما با قدرت تخیل و تصویر سازی او مواجه می شویم که با ایجاز دست به چیدمان واژگانی می زند که ادبیت شعرش را بخوبی به نمایش می گذارد. ایجاز از آن نظر که او درعرصه ی تکثر معنا، آشنازدائی را نه بر واژه که در کل متن بکار می گیرد.
مثل:
ای ضارب ِ کبود
ما از هر دو والسّلام، شکستیم.

اینجا متن از دادن معنای واحدی می گریزد. تا خواننده خود در آفرینش متن شرکت جوید و بر حسب موقعیت، جنسیت، دانش، و تجربه خویش به کشف معنا و یا شکل دهی به معنا همت کند. چرا که اینجا ... هردو والسلام ... می توانند هر چیز یا هر فرد یا هر پدیده ای و یا شاید من و خود ضارب باشد. متن، زمان و مکانی ندارد. و بنام فرد یا گروه خاصی نیز امضا نشده است. متنی است با زمانی بی نهایت و فرا مرزی. با این گونه بازی است که متن از سیطره معنا می گریزد تا با خوانش به تعداد مخاطب دریافت و معنا مثکثر گردد. اینجا مؤلف غیبت دارد و متن پیام یا معنای از قبل تعیین شده ای را با خود حمل نمی کند. از این باز یهای زیبا نمونه های زیادی در متن های پگاه احمدی دیده می شود.

اما مورد دیگر که در متن های او بوضوح بر زیبائی و تنوع زبان او سایه اندخته است ، استفاده از کلمات دینی ، اسلامی است که با آشنا زدائی ازآنها و گرفتن معنای متعارف و گاها مقدس شان ، آنان را درنظامی قرار میدهد که برای آن کلمات نا آشنا وغیر متعارف است. اما همین نامعتارف بودن با ورود به نظام واژگانی پگاه است که از تقدس دینی معنایی عبور و هویتی تازه می یابند و به زیبائی باز نمائی می شوند. اواین کلمات مقدس را به مثابه سربازانی که با قدرت به اسارت گرفته وامیدارد تا کافر شوند و رسالت و معنای آیینی و مذهبی خویش را زمین بگذارند و دربازی شاعرانه اش نقش ساحره های زیباروئی را بازی کنند. اما مسئله ای که دراین بازی ادبیت متن های او را تهدید می کند، استفاده مکرراز این کلمات و صفت های مذهبی (قرآنی) است گوئی این واژگان مقدس بازیگران ثابت متن های او شده اند،به زبان دیگر لوگوی نوشتارهایش شده اند. این تکرار و استفاده مستمر زبان او را به سوی یکنواختی و یکدستی می کشاند.
حالا زنی پر از ظهور و زِنا ‍‍
در انتظار حضرتت به دخول آغشته می شود
به داخائو دخیل می بندد وَ دخلش آمده است
حاشیه ی امنِ گندم و هیهات
پشت کلیسای بی نفسِ دنگ
هوا پر از خونِ شفاهیِ سرطان
پر از شراب یخ زده در استخوان بدرود است ...
***
اینجای جاست
اینجا که حلق من به ابد می رسد
لای کبود وُ لاله های اولولعزم
وَ بیشتر ِ گردن و زبان و سَر ِ من شهید خواهد شد ...
***

از کهریزک تا کربلا ( باز نشر )

باز، پوکه از نخاع ِ نفربر گذشت

زیرزمین ِ بوسه در هوای ضدّهوایی حرام شد

جمهوری ام کروکی ِ کهریزک است و کوچه ای که نقش اول داشت را
کبّاده و کِراک، کشته ست ...

سمفونی ِ آخرم همین سوت است که سُرمه از نَفَس اش روی دوده
می ریزد

از کرخه تا کربلا ... ولی کسی هنوز، منتظرِ ماست

"بیا تا برویم"!

کنار ِ " گُلدِن گِیت"

...بیا برویم

سلامتی ِ خون! هنوز، اکنون است!

سلامتیِ دین! هنوز، از کدئین، زیباترم!

سلامتی ِ زندانبان ِ لات!

هوا، هوای لواط است.

***
در تبّت ِ تن ات
مدام در تو تِلو رفتن وُ
در این قرنطینه
طنین ِ تن به تن ِ توو به توو
هوا، انا العشق وُ
خدا همین تَننا

***
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻫﻮﺍی ﺗﻮ ﺑﺎﻳﺪ
ﺷﺐ ﺭﺍ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﺘﻴﺒﻪی ﻣﺘﺮﻭک،
ﺗﻨﻬﺎ ﺻﺪﺍی ﻧﻮﺣﻪ ﻣﯽﺁﻳﺪ
ﺻﺪﺍی ﺩﺍﺭﺑﺴﺖ ﺁﻧﻬﻤﻪ ﺍﻋﺪﺍﻡ،
ﺍﷲ ﻭ ﺍﮐﺒﺮ ﺷﮑﺴﺘﻪی ﺁﻥ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ
ﻭ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ، ﻣﺤﺮﻣﺎﻧﻪ ، ﺗﺤﺮﻳﻢﺍﻳﻢ!
ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺷﺮﻁ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﺮ ﻫﻢ ﺷُﺮﻃﻪ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻳﮕﺮ ﺷﻤﻊﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﺎﻡ ﻏﺮﻳﺒﺎﻥ ﻣﯽﺑﺮی؟
...
***
ﺍﺯ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎی ﻣﻦ،12
ﻭﻗﺖ ِ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﺁﻳﺪ
ﻭﻗﺖ ِ ﺑﺎﺩ،
ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﺣﺮﺍﻡ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ
ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
***
بزن به جنّاتی که این جهنم بود
در این جدال ِ جَلَب،
به جز جنون ِ عورت ِ عنیّن ِ این جهان
جانی
برای کندن نیست.
***
پگاه احمدی در کافر کردن واژگان مقدس ( آشنا زدائی ) موفق تراست تا در ایجاد تنوع زبانی یا همان بازهای زبانی در متن.
مورد دیگر در متن های پگاه اجمدی که قابل توجه است « موضوع » است.
« موضوع » اگرچه اهمیتی در تعیین میزان ادبیت یک متن ندارد(چرا که مهم چه گفتن نیست بلکه چگونه گفتن است) اما گاه ادبیت متن را تحت الشعاع قرار میدهد و خالق متن را به سوی چیزی ورای خودِ متن سوق می دهد. موضوع درمتن های پگاه اجمدی برجسته و سمت دهنده دارند و متن تحت تاثیر موضوع و درخدمت روایت های عصیانگر او قرار می گیرند. موضوعاتی مثل زن ، تاریخ و وطن که توسط مذهب و قدرت مذهبی همواره مورد ستم قرار گرفته اند. موضوعات غالب بر متن های او، متن ها را به فریاد نامه های اعتراضی به این ستم تاریخی تبدیل کرده است( که این خود نیز یک نوع یکدست گرائی در متن است ) که گاه متن را بسوی روایت گری عقلانی سوق داده است.
این گونه ی زبانی یا ژانر ( شعر) قالب مناسبی برای روایت نیست. اما روایت هم می تواند گاه تکه ای یا بخشی از متن باشد، نه کل متن. اگر پگاه اجمدی بتواند با همنشینی گونه های متفاوت زبانی در کنار هم در یک کل گسترده بنام متن حرکت و با دوری کردن از روایت گری وعقل گرائی توجه بیشتر به مرکز زدائی از متن ( که در متن های فراوانی موفق بوده است ) بدین گونه که معنا را نه فقط در واژه های منفرد، بلکه در کل متن پخش و گم کند، بدون شک ما شاهد تولیدات ادبی لذت بخشی از او خواهیم بود.
...اینجا که بی هوای تو باید
شب را تکه تکه آتش زد!وقتی از آن کتیبه‌ی متروک،
صدای نوحه می‌آید
صدای داربست آنهمه اعدام،
الله و اکبر شکسته‌ی آن پشت بام
و ما که در این شعر، محرمانه ، تحریم‌ایم!
***
"یا مُجیب"
زانوهایم را در ماهِ کامل بغل کنم
همه‌چیز از حالا نزدیک است
وَ «شمس و طغری» هم،
زیرا من از کناره‌ی سینی‌ها می‌ریزم اگر دروغ بگویم
زیرا من
مثلث‌ام را در خون، پرت کرده‌ام
دریا از ایوانم تا زیتون می‌آید
زیرا حالا، همه‌چیز از حالا نزدیک است
وَ من
که تمامِ سلسله‌ام تاریک شد،
تاریخ‌ام!
با موهایم مشکی، زیرا
خاکم مشکی، زیرا
ایوانم، مشکی
با طلسم وُ جدولِ سنجاق‌های لایقراء!
زیرا او
الواسع، المهیمن، المحصی، البصیر وُ سمیع است!
زیرا من او را در دایره‌های شکسته‌ام تکان تکان دادم!
زیرا کتابِ «خافیه» یعنی رساله‌ای در بابِ علمِ جفر!
پس ما زن‌های همسایه،

-------------------------------------------------------------------------------------

هژبر- مه 2013

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه



- از این جماعت-


اخیرا درپی مطرح شدن حق زبان مادری از جانب سخنوری که عمرش را بر اعتلای زبان ملی ( فارسی) و ادبیات فارسی زبان نهاده همه روزه شاهد موج حملاتی ناسیونالیستی و گاها فاشیستی و احساسی که هرروز بر شدت و تندی این حملات افزوده می شود به ایشان آقای دکتر براهنی هستیم.. این جملات نه تنها از جانب گروهها، افراد و جمعیتهای وابسته به جریانات خاص و راستگرای بلکه از جانب هنرمندان و نویسندگان باصطلاح روشنفکر نیز دیده می شود. می توان گفت که این نوع بینش و برخورد با این مقوله ریشه در همان تفکر و سیستمی دارد که ژیل دلوز آن را تفکر "ساقه درختی" یا رشد عمودی ی اندیشه ، می نامد. در این سیستم، "ساقه" همه ی عناصر ِ درخت را تحت فرمان خود دارد. و متکی بر تک مرکزی است. بدین معنی  که حیات عناصر وابسته به مرکز که همان ساقه است می باشند و ازخود هیچ گونه استقلالی ندارند و رشد و نمو و حد و مرز آنها را ساقه تعیین می کند. و اگر از ساقه جدا شوند می خکشند و از بین میروند.
در این گونه بینش و رویکرد که بعنوان یک مثال نام برده شده، چه در سیاست و سیستم های حکومتی، دولت ها، مذهب، تشکیلات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، قومی و قبیله ای، فردی و ..غیره حاکم بوده و می باشد. صاحبان این نوع بینش هرگونه تکثر گرائی و دمکراسی را بر نمی تابند  و همواره بر تک صدائی و تک گفتمانی و مناسبات مراد مریدی، و گله و چوپانی و ... تاکید دارند.
ما در طول تاریخ بخوبی شاهد سیطره این نوع تفکر و سیستم چه در شیوه حکومت داری و چه در مذهب و تشکیلات اجتماعی و سیاسی و حتا خانواده بوده و هستیم. اصولن اینگونه مراکز قدرت چه کوچک و چه بزرگ و چه سیاسی و چه غیر سیاسی هرگز تاب حضور دیگری و یا شنیدن صدای دیگر را نداشته و با آن با شدت تمام برخورد کرده و هر صدایی را در نطفه خفه کرده اند. 
اما امروزه تاریخ متحول شده است. و انسان عصر حاضر درحال گذار از این نوع سیستم و بینش تک گرائی و مقدس گرائی می باشد. انسان امروز بخوبی دریافته که سعادت بشری نه در تک صدائی بلکه درچند صدائی، تلورانس و تحمل و پذیرش دگرگونگی است. انسان امروز چند گونگی را نه تهدید  برای حیات خویش بلکه غنای بیشتر میداند. به همین خاطر برآن شده است تا همزیستی را جایگزین برخورد و ستیز با دیگرگونه ها نماید. در کشورهای پیشرفته این مسئله راحتتر جا افتاده و تجربه شده است. اما این تحول درهمه دنیا به یکسان رخ نداده. درکشور های جهان سوم بخصوص خاورمیانه ازجمله کشور ما که هنوز بر محور مرکزگرائی و تقدس مدهبی و مناسبات مرید و مرادی می چرخد ما هنوز شاهد خفه شدن صدای دیگر هستیم. این بینش نه تنها بینش قدرت حاکمه است بلکه به یک رویکرد عمومی و فرهنگی جامعه ما تبدیل شده است. و همه چرخه ی حیات اجتماعی ، فرهنگی و غیره ما بر این محور قدرت و تمرکز قدرت در دست یک نفر یا یک بینش غالب که در راس جامعه قرار گرفته است می چرخد. از همین روست که امروز ما شاهد این برخورهای تند و قمه کشی های لفظی و تهدیدها و تهمت ها به آقای براهنی که دهها کتاب به زبان غالب ( فارسی ) نوشته و حالا یک مطلب به زبان مادری نوشته هستم. 


با قمه کشی و تهدید و خفه کردن صدای متفاوت دیگران نه تنها به یکپارچگی ایران عزیزمان کمکی نمی کند و موجب اختلافات قومی و ملیتی دربین ملت نیک اندیش ایران می شود، بلکه ناقض توقع انتظارات عصر حاضر و روند تاریخ، دمکراسی و دوران پسامدرن آن می شود. 
آقای براهنی با طرح یک خواسته ی برحق که در راستای قوانین مدون حقوق بشر امروزیست با دلیل و برهان عالمانه علمی، فلسفی و تاریخی و با بی طرفی کامل به حق رسمیت شناختن زبانهای مادری درکشورمان که تنوع قومی و زبانی آن غیر قابل انکار است تاکید می کنند. که این خواسته نه به معنای حذف زبان فارسی و یا تجزیه ی خاک و اقلیمی کشور یک پارچه ایران بلکه به یک پارچکی آن نیز کمک خواهد کرد. مسئله این باشد ،ولی آن نباشد نیست. مسئله بودن همه است.
آن چیزی که ایشان مطرح می کند نه مسئله تجزیه طلبی، بلکه مسئله عبور از تمرکز گرائی و زبان دیکتاتوری و قدرتمدار و طلوع و گذار به تکثرگرائی است ، به معنای دیگر رفع غلبه گونه ای خاص بر گونه های دیگر است. موضوع حذف یکی به نفع دیگری نیست. بلکه برسمیت شناختن عناصر متنوع دیگر نیز بوده و موضوع دادن حق برابر به همه زبانهای موجود در یک همنشینی مسالمت آمیز در یک کلییت بنام کشور ایران است تا بتوان به این عناصرکه تا کنون به حاشیه رانده شده و سرکوب شده اند و حق ابراز وجود نیافته اند حق حیات داده شود تا از ظرفیت های زبانی آنها در راستای اعتلای فرهنگی کشور عزیزمان ایران بطور اخص و انسان بطور اعم بهره ای برده شود.
چیزی که ایشان مطرح می کنند داشتن باغچه ایست با گلهای رنگارنگ. نه یک گلدان در طاقچه و یک گل. نه زمستانی یک رنگ که بهاری که همه گلها حق رویش بیابند. 
هرزبان صدائی است با ویژگی ها و ظرفیت های خاص و منحصر و ارزشمند و کشور عزیز ما به لحاظ تنوع قومی و زبانی به مانند ارکستری است متشکل از سازهای متنوع. که تا کنون فقط یک صدا صدای غالب بر این ارکستر بوده و دیگر صداها فرصت نواختن نیافته اند. چرا باید دیگر صداها را خفه کرد و به آنها میدان و فرصت بازی نداد؟ چرا ملت مان را از همه صداها بهرمند نکنیم تا رنگین کمانی از زیبائی و زیبائیهای زبانی داشته باشیم. آیا اگر فقط یک ساز بنوازد بهتر است یا کل ارکستر؟ سرزمین فرهنگی ایران پهناور بهاریست از گونه های ارزشمند. بگذاریم بهاری رنگین داشته باشیم نه زمستانی یکرنگ و سرد. بگذاریم فرد فرد میهن مان خودش انتخاب کند که چگونه بیندیشد، بنویسد، بخواند و حرف بزند. زبان فارسی مُردنی نیست. زنده است و زنده خواهد ماند. زبان فارسی ما آنقدر مستحکم و شیرین هست که دادن فرصت به زبان های دیگر تهدیدی برای زبان فارسی ما نیست. کسانی که حق و فرصت بیان به دیگری نمی دهند چطور بخود می قبولانند که دیگران به آنها فرصت بیان بدهند. قدمت زبانهای موجود در کشور مااگرفرض کنیم که بیشتر از زبان فارسی مان نبوده کمتر نیستند. فقط آنها قدرت طلب نبوده تا دیگر زبانها را خاموش کنند.

این مسئله تازه ای نیست. امروزه ما درکشورهای پیشرفته اروپائی می بینیم که ایالت های مختلف با زبان خاص و محلی خویش می نویسند، می خوانند و تکلم می کنند. و چندگونگی زبانی و قومی هیچ مشکلی یا اشتقاق و یا تجزیه ای هم ایجاد نکرده بلکه گونه های متفاوت درکنار هم همزیستی می کنند. بطور نمونه کشور هلند هم زبان هلندی و هم درشمال آن زبان فریزلندی استفاده می شود. و دربلژیک، هلندی و فرانسوی صحبت می کنند، لوگزامبورگ سویس و کانادا و ... خیلی از کشورهای دیگر نیز ما نیز شاهد چند گونگی زبان هستیم. حتا در افغانستان دوزبان فارسی دری و پشتو بعنوان زبان رسمی شناخته شده اند. 

 ما امروز درعصر پسامدرن زیست می کنیم. درعصری که دیگر مرکزی قدرتمدار و رهبر و حاکم بر دیگران را نمی پذیرد. عصری که همه گونه های با حفظ هویت مستقل خویش می توانند درکنار هم و دریک هارمونی و دوستی حق حیات بیابند بدون اینکه یکی بر دیگری ارجح و یا غالب شود. موضوع دمکراسی در زبان است و پذیرش چند گونگی آن.

پس بیائیم دمکراسی و اعتقاد به دمکراسی را که همانا تحمل دگر اندیشه ها و همزیستی با تفاوت ها و چندگونگی است از خود شروع کنیم. و با بردباری از نگاهی پسامدرنی و مترقی با این موضوع نگریسته و به بدور از احساسات ناسیونالیستی و راستگرایانه و قدرتمدارنه و هر نوع مرکز گرائی بر این مقوله و سخنان ایشان تامل کنیم.



http://iranglobal.info/node/14204

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه



نقد یک پاراگراف


بابک احمدی در کتاب « ساختار و تأویل متن» تعریفی از پست مدرنیسم ارائه میدهد که نتیجه ای جز به انحراف کشاندن خواننده و ایجاد سردر گمی در تعریف پست مدرنیسم به همراه ندارد.او می گوید :

پسا مدرنیسم روش تازه ای در آفرینش هنری ، سخن نقادانه و نظری و تجربه عملی نیست و راهی تازه در گستره های هنری ، فلسفی و فرهنگی نمی گشاید. گونه ای حاشیه بر مدرنیسم است و شکلی از باز خوانی متن و تمایز های متن و واقعیت های فردی و اجتماعی خارج از متن ، به این اعتبار ، نفی یا نقدی بر مدرنیسم هم محسوب نمی شود ، هنر پسا مدرن همان هنر مدرن است ، اما آنجا که این یک به حد خود رسیده باشد. هنر مدرنیسم دستکم در لحظه آفرینش نیت و فرآیند کار ذهنی ، خود را مهمتر از هر چیز می دانست ، هنرمند پسا مدرنیست ، اما از همان آغاز ، در حاشیه قرار دارد ، اثر را مهم تر از نیت خویش می داند. هر اثر پسا مدرن اعتبارش را از مناسبات با متون دیگر می یابد.
("« ساختار و تاویل متن ، نشر مرکز ، چاپ چهاردهم ، صفحه 476 و 477»")

درحالی که پست مدرنیسم نه تنها راه تازه ای برای آفرینش می گشاید بلکه راه های بسته آفرینش را نیز گسترش می دهد. پست مدرنیسم برخلاف مدرنیسم که براساس عقل گرائی و کلان روایت های مسلط مثل مارکسیسم ِ راست کیش ، ملی گرائی افراطی ، فاشیسم ،تقدس گرایی ِ مذهبی و... بنا شده بود و خلاقیت و آفرینش هنری را درحصار کشیده بود، با عبور ازفراروایت ها ، ساختارگرائی و تقابل های دوگانه ، بستری مناسب برای آفرینش و تنوع های هنری به دور از داوری های عقل گرایانه، ساختارگرایانه و ایدئو لوژیک ایجاد نمود. 
مدرنیسم. تیشه به دست علیه سنت های ماقبل خویش برخاست. اما پست مدرن سنت و مدرنیسم و تفاوت ها را باز یافت می کند و درکنار هم در بستری مسالمت آمیز قرار می دهد . مدرنیسم دوران حذف و جایگزینی نو برکهنه بود. اما درپست مدرن بستری برای همنشینی ِ تفاوت ها ی( کهنه و نو و..) است. در پست مدرنیسم دیگریت حذف نمی شود بلکه در کنار دیگر گونه ها ، هویت تازه می یابد. مدرنیسم مرکز گرا بود اما پست مدرن تکثر گرا ست.
لیوتار سرسختانه با هرنوع فراروایت یا نظریه کلان مخالف بود. و معتقد بود که آفرینندگی و تنوع ِ سبک های زندگی اجتماعی انسان، به قدری ست که هیچگونه فرازبان یا فراروایت یا نظریه کلان نمی تواند درباره صحت آن داوری نماید. مهم تر اینکه هرگونه تلاش برای تحمیل هر یک از اینها به جامعه ، ضرورتاً سرکوب، بی عدالتی و به حاشیه راندن افرادی ست که هماهنگ نمی شوند ، اعتقاد به سر مشق ، تک مرکزی و یکه گفتمانی ، کاهش ِ اجتناب ناپذیر ِ تنوع و خلاقیت را ایجاب می کند.
لیوتار در یکی از آخرین مصاحبه هایش می گوید: در سرنوشتِ پسامدرنیته تغییری رخ داده ست ، نمی توان گفت " بکت " بهتر از " مونتنی" ست . این حرف ها معنی ندارد . در حقیقت مسئله ی من دیگر ، تنها پرداختن به وضعیت ِ "گفتمانِ علمی" نیست _ آنگونه که در پانزده سالِ گذشته چنین بود _ بلکه به "هنر" و "سیاست" هم می پردازم . به گمانم این پیچیده تر ست . برای اینکه کار ِ ما دیگر ، تشخیص علائم بیماری در اینجا و اکنون نیست ، بلکه تفکری عمومی تر درباره ی آن چیزی ست که به معنای فکر کردن و نوشتن ست.

نقد کل کتاب بزودی...

هژبر




۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه







یادداشتی بر فیلم فصل کرگدن. ساخته بهمن قبادی

فیلم داستان شاعری است که پس از طی سی سال محکومیت زندانش در ایران برای یافتن همسرگم شده اش به استانبول آمده است. معلوم نیست که شاعر پناهنده شده است یا مهاجرت کرده و یا اینکه به یک سفر دیپلماتیک آمده است. هرچه هست او در استانبول غریبه نیست. مثل یک دیپلمات توسط گروهی که معلوم نیست مافیا هستند و یا نمایندگان دولتی مورد استقبال گرم و همراهی قرار می گیرد. آنان قبل از سفر شاعر، دوماه را روی پرونده اش کار کرده اند. او را به مرکز نگهداری اسناد دولتی می برند. او به مانند یک رئیس جمهور که به بازدید آمده درحالی که پیشاپیش با غرور خاصش قدم بر می دارد عده ای کراوت زده در پی اش دوانند تا مو به مو روال کار را برایش توضیح دهند. اما آقای شاعر یا دیپلمات ( رئیس جمهور) شبها را در مخروبه ای تاریک می خوابد و روزها با مرسدس بنزی به ساحلی که در مجاورت خانه همسر گم شده اش است می رود. او استانبول را خوب می شناسد، هر روز به تعقیب همسرش می پردازد. چرا؟ مهم نیست. با پسرش در قهوه خانه ای بدون هیچ کلامی به بازی تخته می نشیند( چون اگر حرف می زدند می توانستند همدیگر را باز شناسند. پس گور پدر بیننده. بگذار هیچ نگویند ) سپس درحالی که هر روز دیوانه وار و بغضی درگلو به همان ساحل می آید تا همسرش را از دور ببیند، ا از روی جوانمردی راننده شخصی دو تن فروش می شود. تا آنان را مجانا به آدرس مشتری هایشان ببرد. و بعد به خاطر جوانمردی اش با یک سکس مجانی پادش اش را می گیرد.
صبح به روال فیلم های بالیوودی بیدار می شود و می فهمد که دختر تن فروشی که با او هم بستر شده دخترش است. بعد برآن می شود تا مسبب این همه مصیبت را با دیداری جادو کند تا بی هیچ اعتراض و کلامی سوار ماشین اش بشود و با خود به قعر دریا ببرد.
کارگردان برخلاف آنچه رسانه ها در بوق و کرنا کردند، نه شاعرانه که فیلمی با رنگ مایه ای سطحی و غیر حرفه ای می باشد. دیالوگ ها یا همان دکلمه ی شاعرانه که با ناشیگری بیان می شود، منتقدان و خود کارگردان آن را از نکات برجسته فیلم بیان کرده اندو بالاجبار می بایست در پلان های مختلف آنرا می شنیدی، سبک، آبکی، کم وزن و سطحی و توصیف هایی تهی از هر ظرافت و جوهره ی شعری در حد یک نثر ساده دبیرستانی بودند:
... زمین سنگ نمکی است یک پارچه/ کرگدنی سر خم می کند/ و لیس می کشد/ با دهان خالی می جود/ می جود/ آنوقت تفاله فصل را بر زمین تف می کند/ آنجا کمی آنطرف تر/ پوست ات چقدر می شود در فصل کرگدن ...
کارگردان در حالی که این همه استعداد ایرانی و فارسی زبان در سراسر دنیا در دسترس داشته جای سوال است که چه نیازی بود تا از چهرهای چند ملیتی و غیر ایرانی استفاده کند؟. او با استفاده از بهروز وثوقی بعنوان چهره ای قابل قبول، معتبر و ماندگار درسینمای ایران و و آرش خواننده پاپ و همچنین افرادی مثل مونیکا بلوچی هنرپیشه ایتالیائی و هنرپیشه های ترک که با آن لهجه ی مصنوعی وغیر فارسی شان، مصنوعی بودن فیلم را به نمایش گذاشته است،
کارگردان گوئی برآن بوده تا با ترکیب این عناصر در فیلم اش، یک محصول جهانی تولید کند و خودش را کارگردانی بزرگ و جهانی قمداد کند. غاقل از اینکه این انتخاب خود از ضعف های اصلی فیلم بشمار می روند. نقش ها آنقدر مهم و پیچیده نبودند تا نیاز به هنرپیشه حرفه ای مثل مونیکا باشد. آیا نقش بازیگر ترک که یک راننده را بازی می کند برای یک بازیگر ایرانی غیر ممکن بود؟
او درصحنه ای دوباره قیصر را در پیری به بازی می گیرد تا تن فروشها را از چنگال لات ها برهاند. اما قیصر دیگر پیر شده است. آقای قبادی اینجا نه تنها قیصر بلکه اعتبار چندین ساله ی بهروز وثوقی را با این صحنه ی بچه گانه و بالیوودی اش بر زمین می زند. و در صحنه ی دیگر که شاید برای خودش یکی از زیباترین جلوه های ویژه اش می باشد. ( همان باران لاک پشتها. به شعور مخاطب و ببیندگانش توهین می کند. چرا که این کار تقلیدی آشکار از آثار دیگران و فیلمهای ماقبل خویش است که دیگر تازگی ندارد. در سالهای 90 میلادی سریال انگلیسی Twin Peaks.. بود که از آسمان ماهی می بارد. که بعدها در سریال هلندی هم این کار تکرار شد.
فیلم نه تنهاشاعرانه نبود بلکه ضد شعر و شاعر هم بود. او شاعر را با ساواک پیوند می دهد. و اگر چه برآن است تا زبان فیلم را با تیراژ انگلیسی و غیر بومی اش و استفاده از موزیک و آهنگ های مختلف بدون مرز و جهانی نشان بدهد. اما حس ناسیو نالیستی و کُردی اش را نمی تواند پنهان کند و شاعر که قهرمان اصلی فیلم است را کُرد و اهل بانه ی کردستان و سنی مذهب معرفی می کند.و این کار نا آگاهانه نبوده است. درحالی که نیازی اصلن به بیان این موضوعات نبود و با عدم گفتن این چیزها لطمه ای به فیلم نمی خورد. آقای قبادی با چیدمانش در این فیلم بخوبی نشان میدهد که فیلمش را نه برای مردم ملتش که برای مخاطبان خاصش( جشنواره های و مراکزی غیر ایرانی) ساخته است.
امااز آنجا که نباید هیچ پدیده ای را بطور کلی و قطعی رد و یا تأیید نمود. نکات مهم و قابل تأملی نیز درفیلم به چشم می خوردکه حدود تجربه و دید قبادی را از دیگر فیلم سازان هم عصر وزبان خود جدا می کند و به لحاظ فنی و هنری از آقای قبادی دور از انتظار هم نبود. او در شیوه روایت اش، متن را می شکند و قطعه قطعه می کند و معنا را مرتب به عقب می اندازد و بقول
« ولفانگ آیزر» در متن اش تکه های سفید( blanks) « سفیدی های متن » قرار میدهد تا مخاطب خودش آن بنا برفهم و دانش اش پُر کند. اما فیلم نه برای آقای قبادی و نه برای سینمای ایران قدمی به جلو نبود.

هژبرمیرتیموری- لاهه




- غزل پست مدرن یا هیاهوی بی اساس -


این روزها در گوشه و کنار می شنویم که غزل سرایانی از غزل مدرن و پست مدرن دم میزنند،اینان با برگزاری محافل و سمینارها وجلسات و انتشارات متعدد ِمقالات و مصاحبه های ساختگی و دوستانه که به یمن تکنولوژی مدرن ِ (اینترنت) و یا در روزنامه های دولتی و غیر دولتی.به پریائی جلسات ِ درس و کنفرانسهای باصطلاح ادبی و با استفاده و سوء استفاده از نام های آشنای ادبی به صدور و موجه سازی این ادعای بی پایه و اساس که ثمری جر انحراف قشر جوان را ندارد می پردازند. اینان بدون آن‌که به این نکته ی مهم توجه کرده باشندکه غزل صرفا یک پاره متنی بیش نیست. و غزل یا هر شکل دیگری از به اصطلاح شعر عروضی، بخاطر ساختار خاص اش بدون شک در سلطه ی انواع جبر، یکدستی و تمرکز ساختاری است. که خارج از این سلطه این نوع پاره متن ها ( غزل، رباعی، مثنوی، دوبیتی، و... ) نمی توانند وجود داشته باشند. شعر عروضی یکپارچه، همان‌قدر قاعده مند و ساختارگراست که شعر نیمایی و سپید. درحالی که یک متن پست مدرن مجموعه ایست با کثرت ساختاری که در آن عناصر متفاوت با حفظ استقلال و ویژگیهای خویش در یک هم نشینی مسالمت آمیز درکنار دیگر گونه ها ی نوشتاری ظاهر می شوند. هر گونه بازی با غزل اگر چه می تواند با بکار گیری وازگان نو و مدرن و حتا جایگزینی عدد بجای حروف و واژه در آن ؛ غزل را از یکدستی خارج نمود ولی غزل و یا هر شعر کلاسیک با وِیزگیهای قراردادیش وجود دارد. و به اصطلاح شعر کلاسیک به تنهائی بستر مناسبی برای بازی های زبانی نیست و نمیتواند به تنهایی یک متن پست مدرن را نمایندگی کند. چرا که در متن پست مدرن یکدستی وجود ندارد و تک صدائی معنایی ندارد. متن پست مدرن رنگین کمانی از صداهای متفاوت است.و مانع در آن حضور ندارد. متن پست مدرن بیان کننده ی نظریات قطعی مؤلف اش نیست و روایت نمی کند وبه " دیگریت " توجه دارد . اما غزل صدای سلطه گر گوینده است. روایت گر است. بیا ن کننده حالات ِ گوینده است. متن پست مدرن ارکستری است از سازهای مختلف و غزل تنها تکنوازاست. در متن پست مدرن ساختار واحد و طبقه بندی شده ای وجود ندارد اما در غزل ساختار و قواعد 
، ساختمان آنرا شکل میدهند. همان سطله و اجباری که باید غزل از آن پیروی کند تا غزل بشود ، او را با تعریف پست مدرن بیگانه می کند و در تضاد قرار میدهد. غزل پاره متنی با قالبی تغییر نا پذیر درعروض کلاسیک ماست. اما متن پست مدرن محصول ِ مشارکت در زمان و زبان امروز است. یک غزل یا یک شعر کلاسیک، نیمائی، سپید و.. می توانند امروز بعنوان یکی از عناصر درون یک متن پست مدرن ادامه حیات بیابند و درکنار دیگر سبک ها وعناصر ِ نوشتاری ، حضور داشته باشند. کاری که فروغ با نبوغ استثنائی اش در کتاب تولدی دیگر کرد.. شعر کلاسیک در هر نوعش به تنهائی نمی تواند پست مدرن باشد. غزل و شعر کلاسیک تمرکز گرا است .متن پست مدرن تمرکز گریز است. غزل و شعر کلاسیک ، قالب و شکلی مطلق دارد وبه دنبال روایت گری ومعنایی مشخص ، ولی متن پست مدرن بدنبال تکثرمعنا است و روایت گریز. غزل جبر گرا است و پست مدرن جبر زدا.غزل استبداد را به همراه دارد متن پست مدرن آزادگی را.اینجا بحث من بر آن نیست که کدام بهتر است و کدام بدتر. بلکه صرفا اشاره ای به بی اساس بودن این مدعای غزل گویان ِ پست مدرن است که در تناقض با تعریف و اساس پست مدرن است. چرا که تا زمانیکه پای جبر و سلطه و تمرکز در میان باشد، شعر کلاسیک درحیطۀ قواعدِ و قوانین کلاسیک و کهن خود باقی‌میماند، از این‌روست که چنین شعری (عروضی، نیمایی، سپید) نمی‌تواند در فضای قرن بیست و یکمی به تنهائی و با حفظ ارزش‌های ساختارگرایانه به سوی جذب تازه‌گی‌هابرود و خود را تازه کند

به قول استاد ناصر نجفی:
(در دوران کنونی مرز میان تصویر یا وانموده و واقعیت در معرض ِانفجار درونی قرار می گیرد . در واقع معناها و پیام ها در هم می آمیزند و سیاست وسرگرمی و تبلیغات و جریان اطلاعات ، همگی به یک واحد تبدیل می شوند. دیگر بنیاد و ساختار ِمحکمی در زبان و جامعه و فرهنگ باقی نمی ماند. گستره ی اصلی ی جهان در سیلان ِرویدادها و اتفاقات خلاصه می شود و مرز ِمیان ِ فلسفه و جامعه شناسی و نظریه ی سیاسی ، از میان می رود. آنچه باقی می ماند منظومه ی شناور ِنشانه ها و رمزها و انگاره ها و وانموده ها است.
به نظر من ، دراین جاست که دیگر نمی شود با نوشتن ِ چند "پاره متن " به شکل ِ غزل ، یا دو بیتی و رباعی و ...
ویاگونه های نوشتاری ی دیگر به شکل ِ چیزی به نام ِ غزل کلاسیک یا به اصطلاح پست مدرن
ویا تولید ِ پاره متن هایی تک ساختاری و یکه سخنی ، باعنوان ِ شعر ِ نیمایی وپسانیمایی ی موجود
وارد ِ عرصه های پهناورورنگارنگ ِ هنر ِ نوشتاری شد ، " آن هم نوشتاری ، که در خورواندازه های
،افق ِانتظارات وعصر ِدانایی ی ِ امروزین ِ ماباشد
به گمان ِ من ، روز به روز مشکل تر خواهد شد .دیگرنمی توان باورکرد که با تکرار ِسرمشق هاوقطعیت ها و تعریف های مستبدانه ی
گذشته ، بتوانیم درعرصه های مختلف ِ نوشتار ومهلکه های زبانی ی امروزین ِ"جهان ِ متن " ، حضوری متفاوت و 
مطرح داشته باشیم )


هژبرمیرتیموری



- قاصدک-

قاصدکی دردست، برلبه ی خیالی سرد نشسته بود. نبض پاهایش در ورم کفش محکم میزد. در آسمان ِ خیالش باران ِ دلتنگی اندکی فروکش کرده بود. اما هنوز قطره، قطره از قندیل های پلک بر گل های دامنش می چکید.
درکوچه، غباری از زندگی را باد با خود می برد و برسنگ فرش خیابان حباب های تنهائی به آرامی می غلتیدند. 
و در امتداد روز درختان ِ غارت شده خمیازه می کشیدند و در ناهمواری زمین سایه های خواب آلوده کش می آمدند.
دو گنجشک به غبار ِ پنجره ی خیسِ همسایه نُک می زدند. و درحوصله ی بی عبور کوچه، کلاغی جسور با منقارش سکوت را خراش میداد. و در فاصله ی دو جدول ِ شکسته آب ِ باریکی تکه روزنامه ای داغ را با خود می برد و کمی آنطرفتر، قوطی خالی نوشابه ای در انتظار پای کودکی شیطان خم شده بود.

نگاهش را ازخیابان گرفت. دستش را به جیب برد و شانه ای را بیرون آورد. سرش را برداشت. به آسمان نگاه کرد. نه، غبارگرفته تر آز آن بود تا آشفتگی روزهایش را در آن شانه کند.
آمبولانسی لبالبِ دلشوره از پیچ روزمرگی شتابان گذشت و حبابی روی میز کافه ی مقابل ترکید. گارسونی جارو به دست خرده های یک ملاقات را جمع می کرد. زیر صندلی چوبی کافه گربه ای ولگرد بوسه ی جامانده را لیس میزد.

درغربت پیاده رو دست فروش عابری فاصله ها را فریاد می کرد. و کمی جلوتر نوازنده ای دوره گرد، دگرگونگی را می نواخت و در پیچ بعداظهر مغازه ای یکدستی را حراج کرده بود. و قصابی لاشه ی قطعیت را آویزان می کرد. 

در قضاوت خیابان، نویسنده ای متنی را قطعه قطعه می کرد.
جلوتر رفت. به میدانی رسید. فواره حوض رنگها را به آسمان می پاشید. حالا رنگ سیاه هم تماشائی شده بود. باید میرفت. براه افتاد. هنوز تا ایستگاه یقین راه مانده بود.

اذان شک از مناره ی مسجدی که دراعتقاد فرو رفته بود برخاست. و ناقوس کلیسایی تعطیل چند بار باور را نواخت. وارد بازار فلسفه شد. دخترکی جوان لای تکه های معنی به دنبال حقیقت می گشت. و نجاری پیر برجعبه های ابهام میخ میزد. و آهنگری با پتک بربغضی تفتیده می کوبید.

درهمسایگی آهنگر، برطبق سبزی فروش. پیازهای جوان بر خیسی برگی شعر همدیگر را به آغوش کشیده بودند و زنی با زنبیلی پر فلس های خالی ماهی لابلای مردانگی می گذشت، و پسرک زشتی، از نگاهِ دختران عابر، زیبائی می دزدید. پروانه ی سرگردانی روی گلهای فرشی آویخته نشست. 

از باراز که بیرون آمد، هیچ چیز نبود. قاصدک را در روشنی هوا رها کرد.

هژبر